محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
462
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
گاه درهم شود چو بافته دام * گاه گيرد گره چو تافته خام خم - [ بكسر خاء ] جراحت باشد در نسخهء ميرزا . خرم - [ بضم خاء و سكون راى مهمله ] در فرهنگ نام مرغزارى باشد نقلست كه چون اسكندر فوت شد بر سر مدفن او ميان روميان و فارسيان مناقشه شد . روميان گفتند هر جا مولد اوست مدفن نيز آنجا بايد كرد و فارسيان گفتند هر جا فوت شده همان جا بگذاريم بالاخره يكى از فارسيان گفت در اين نواحى كوه بلندى است و بر دامن آن مرغزاريست كه آن را خرم گويند در آن كوه هر سؤال كه كنند جواب مسموع مىشود به آنجا رويم و سؤال كنيم هر چه جواب آيد بدان عمل كنيم چنان كه « 1 » فردوسى گويد : بيت برفتند پويان بكسر دار غرم * بدان دشت كش نام خواندند خرم بگفتند و پاسخ چنين داد بساز * كه تابوت شاهان مداريد باز كه خاك سكندر با سكندريست * كه او كرد بد روزگارى كه زيست خنام - [ بنون . به وزن خدام و بتخفيف نون نيز آمده ] در فرهنگ نام مرضى است كه اسب و استر را بهم رسد . مثالش خواجه عميد لويكى گويد : شعر هزاران چشمه خون خنام گيرد * ز نوك بيلك و زخم سنان اسب مع النون خدايگان - پادشاه بزرگ را گويند مثالش حكيم انورى گويد : بيت گر دل « 2 » و دست بحر و كان باشد * دل و دست خدايگان باشد ختلان - موضعى است كه اسب خوب را از آنجا آرند و آن را ختل نيز گويند « 21 » . مثالش هم او « 22 » فرمايد : مبشر آمد و اخبار فتح ختلان داد * نشاط باده كن اى خسرو خراسان شاد خرغون - [ بفتح ] نام شهرى باشد « 23 » . مثالش استاد منجيك گويد :
--> ( 1 ) اصل : چنان كه . ( 2 ) « س » . كودرل . ( 21 ) شهرهاى مجتمعى به ماوراءالنهر نزديك سمرقند . ( 22 ) يعنى انورى . ( 23 ) در معجم البلدان خرغون با عين مهمله ضبطست و از دههاى سمرقند از ناحيهء ابغر دانسته شده .